
هر که رفت
پاره ای از دل ما را با خود برد...
اما...او که با ماست...
او که نرفته است...
از او بپرسید
که چه می کند با دل ما !؟...

یه اعتراف واست دارم
می خوام بگم هنوزم دوست دارم
هنوزم مثه گذشته با تو شاد می شم
باورت می شه اگه بگم هنوزم وقتایی که
خیلی شادم یا خیلی تنها یا مثه همیشه
تو مشکلات گم میشم اسم تو رو تو دلم فریاد
می زنم،نمی دونی جقد آروم می شم...
الانم خیلی خستم بازم به تو پناه آوردم خنده داره
می دونم
توئی که اصلا" معلوم نیست کجائی توئی که
مطمئنم حتی یادی ازم نمی کنی و...

می دونی یه زمانی بود که احساس می کردم
شادوپر تلاش گرم بالا رفتن از پله های نردبان
ترقی هستم ای کاش لحظه ای از خودم می پرسیدم
خانومی آیا نردبان بر دیوار درستی تکیه داره یا نه؟
همیشه فکر می کردم دنیای خوب بودن دنیای پر پیچ
و پر ضابطه ایه وحتما" لازمه که آدم عارف وزاهدو
ریاضت طلب باشه
همیشه منتظر یه معجزه بودم احساس می کردم که
نیاز به یه تحول درونی دارم اما نمی دونستم که این
تحول می تونه اینقدر سخت باشه...

من مثه یه تک درختم،ته یک کوچه باریک
تو یه گنجشک قشنگی!گاهی دوری گاهی نزدیک
گاهی وقتا مهربونی ،می شینی رو شونه من
گاهی نیستی که ببینی بغض بی بهونه من
گنجشک بازیگوش من
بشین رو شاخه دلم
با تو درخت معجزه
بی تو طلسم باطلم
وقتی لای برگا نیستی،بوی پائیز رو می گیرم
بی تو زرد زرد زردم!بی صدای تو می میرم
اما وقتی که می خونی،من میشم پر از جوانه
یه ترانه ساز عاشق،با هزارو یک ترانه
توئی حرف اولین وآخرین شعر نگفته
برگ آخر وجودم با پریدنت می افته

نمی دانم به تو که نیستی وعاشقانه دوستت دارم
بیاندیشم
یا او که هست وعاشقانه دوستم داره